تبلیغات
اندیشه من - مطالب تلنگر
شنبه 24 مرداد 1394  03:55 ق.ظ
نوع مطلب: (تلنگر ،) توسط: من

images?q=tbn:ANd9GcRXFgbfUta67uWKvg-gzwF

شیخ ابو سعید ابوالخیر ، برای اهالی فلسفه شخص اشنایی هست ، من دیروز یک حکایت از این فیلسوف بزرگ خواندم و بسیار حکایت تامل برانگیزی هم بود ، امیدوارم شما هم از این حکایت درس درستی را یاد بگیرید!


نظرات()       
چهارشنبه 7 مرداد 1394  10:07 ب.ظ
نوع مطلب: (اجتماعی ،تلنگر ،) توسط: من

مطلبی که در ادامه خواهید خواند ، نوشته من نیست!
بلکه از وبسایت سر رسید به ادرس http://www.sar-resid.ir/ برداشت شده است
این مطلب بیشتر از همه به درد کسانی می خورد که پشتبانه ی مالی قوی ای ندارند و باید خودشان هر چه زودتر روی پای خودشان بایستند ، این مطلب برای کسانی که به دور از اجتماع یا حضور کسی بزرگتر از خود هستند و هنوز لای پر قو خوابیده اند کاملا ضروری است.


نظرات()       
یکشنبه 7 تیر 1394  06:01 ب.ظ
نوع مطلب: (تلنگر ،اندیشه من ،) توسط: من

معجزه شاید بزرگ باشد مثل درمان یک بیمار سرطانی که در دوران پیشرفته بیماریش قرار گرفته یا بهوش اومدن بیماری که در کما به سر می بره ولی بعضی وقت ها هم معجزه ها کوچک هستند مثل وقتی که خیلی خسته ای و منتظر اتوبوسی و همون لحظه اتوبوس بیاد یا مثل وقتی که اعصابت خورده دیدن یه لبخند گنده روی صورت مسافری که همرات توی اتوبوس نشسته !
شاید به نظر خیلی ها این معجزه های کوچک ، معجزه نیستند اما از نظر من همه ی این ها معجزه هستند ، این ها همه معجزه هستند چون باعث می شود حس می کنیم که کسی هست که از جایی دور و نزدیک به ما نگاه می کنه و بهمون کمک می کنه ، به نظر من همین چیزهای کوچیک هم معجزه هست و سزاوار سپاس از خداوند باری تعالی است.
به امید روزی  که هر روزمان هر لحظه مان برایمان حکم معجزه پیدا کنم و بدانیم که هستیمان به دست کسی دیگرست.


نظرات()   
   
سه شنبه 5 خرداد 1394  02:53 ب.ظ
نوع مطلب: (اندیشه من ،تلنگر ،) توسط: من


روایت است که مردی با ماشین خود در صحرا و بیابانی بی آب و علف مشغول رانندگی بود ناگهان متوجه می شود که بنزین اتومبیلش تمام شده است. ماشین متوقف می شود و او خود را در وسط کویری داغ، سوزان و بی آب و علف تنها می یابد فرسنگ ها شن و ماسه او را احاطه کرده است. نمی داند چه کار کند ناگهان به یاد می آورد که دقایقی قبل در بیست مایل عقب تر از جایی شبیه پمپ بنزین عبور کرده است. پس گالنی را از صندوق عقب ماشین در میآورد و زیر آفتابی داغ و سوزان پیاده به سمت آن پمپ بنزین به راه می افتد از خود می پرسد اگر به آن جا رسیدم و آن چه دیده بودم یک پمپ بنزین نبود و یک فروشگاه یا سوپر مارکت بود، چه کنم؟ این فکر او را ناراحت می کند. اما همچنان به راه خود ادامه می دهد. این بار از خود می پرسد «چنانچه به آنجا رسیدم و متوجه شدم آن چه دیده ام درست بوده و آن جا یک پمپ بنزین است، اما تعطیل باشد چه؟ آن وقت چه کار کنم؟» این فکر بر ناراحتی او می افزاید به راه خود ادامه می دهد وآفتاب به مراتب گرم تر می شود وراه را برایش مشکل تر می کند این بار فکر میکند «اگر بهآنجا رسیدم و متوجه شدم درست دیده ام و پمپ بنزین هم تعطیل نباشد اما کارت اعتباری قبول نکنند چه؟ من که هیچ پول نقدی با خود ندارم آن وقت چه کار کنم؟ مجبورم راهی را که به سختی طی کرده ام مجدد برگردم».


نظرات()       
سه شنبه 5 خرداد 1394  12:55 ب.ظ
نوع مطلب: (ادبیات ،تلنگر ،) توسط: من

گل خیابانی

ایهذا الشاکی و ما بک داء   کیف تغدو اذا غذوت علیلا

هو عب ء علی الحیاة ثقیل  من یظن الحیاة عبئا ثقیلا

و الذی نفسه بغیر جمال لایری فی الوجود شیئا جمیلا

فتمتع بالصبح ما دمت فیه  لا تخف ان یزول حتی یزولا

ادرکت کنهها طیور الروابی  فمن العار ان تظل جهولا

تتغنی و الصقر قد ملک الجو علیها و الصائدون السبیلا

ایهذا الشاکی و ما بک داء کن جمیلا تر الوجود جمیلا

"ایلیاد ابو ماضی"


نظرات()       
سه شنبه 5 خرداد 1394  11:25 ق.ظ
نوع مطلب: (تلنگر ،) توسط: من

«آناستازیا پوتینگر» تصاویری سیاه و سفید و بسیار زیبا از بدن انسان در 100 سالگی انداخته است که این تصاویر انسان را به فکر فرو می‌برد و شاید با دیدن آنها قدر جوانی را بیشتر بدانیم و بیشتر مراقب سلامت خود باشیم تا دیرتر فرسوده و چروکیده شویم


نظرات()       
چهارشنبه 7 آبان 1393  06:51 ب.ظ
نوع مطلب: (اجتماعی ،تلنگر ،) توسط: من

یکی از مواردی که باعث سهولت راه رفتن نابینایان در سطح شهر می شود همین سنگفرش های زرد است که مختص نابینایان است و انها از طریق لمس برامدگی ها ی ان می دانند که چگونه مستقیم حرکت کنند
و بعضی قسمت های این سنگفرش ها به معنای نزدیک شدن به پله و یا رسیدن به کوچه و خیابان به حالت نقطه نقطه در می اید




نظرات()       
یکشنبه 13 مهر 1393  06:32 ب.ظ
نوع مطلب: (اندیشه من ،تلنگر ،) توسط: من

بسم الله الرحمن الرحیم
انچه در ادامه خواهید خواند حرف های معلمان ، مشاوران ، کنکوری های سال قبل به همراه نظریات اینجانب است و می توان گفت کمی تا قسمتی علمی است ولی فراتر از استاندار !


نظرات()       
پنجشنبه 20 شهریور 1393  05:56 ب.ظ
نوع مطلب: (آزادی ،تلنگر ،) توسط: من


با آدم ضعیف تر از خودتون تا حالا پینگ پونگ بازی کرده اید؟
منظورم اینایی هستن که تازه راکت بدست شده اند و چند ساعتی مربی داشته
اند و تازه از استایل والیبال اومده اند تو تنیس روی میز (با راکت اسبک ) میزنند
خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند ، نمیتونی ببریشون و اصلا هم مهم
نیست مهارتت ! طرف عملا یه بازی دیگه میکنه و توهم زده که پینگ پونگ داره
بازی میکنه...من و تو هم عملا تو این توهم وقتمون حروم میشه واتفاق بدتر اینه که وقتی با یه آدم حسابی میشینی پای بازی میبینی مهارتت خیلی کم شده و طول میکشه تا برسی به سطح بازی اصلی خودت!


نظرات()       
جمعه 27 تیر 1393  07:13 ق.ظ
نوع مطلب: (تلنگر ،) توسط: من

به کنکور می شه دو جور نگاه کرد اگه به عنوان یک سد بهش نگاه کنین چه قبول بشین چه نشین موفق نیستین و اگه به عنوان یه مرحله از زندگی بهش نگاه کنین و براتون خیلی مهم نباشه، چه قبول بشین چه نشین موفق میشین مثل من.سعی کنین به زندگی یه جوری غیر از اونجوری که دیگران می بین نگاه کنین


  • آخرین ویرایش:جمعه 27 تیر 1393
نظرات()       
سه شنبه 24 تیر 1393  09:17 ب.ظ
نوع مطلب: (اسلام ،تلنگر ،) توسط: من

http://fadahiyerahbar.parsiblog.com/Files/4851cd247b71d4d34cf12db9794d8d7e.jpg


نظرات()   
   
جمعه 13 تیر 1393  11:06 ب.ظ
نوع مطلب: (تلنگر ،) توسط: من




در قطب شمال وقتی می خواهند گرگ ها را شکار کنند:

ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺧﻮﻥ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻧﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﻭﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ
ﺑﯿﻨﺪ، ﺧﻮﻥ ﺭﺍ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ . ﯾﺦ ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺁﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ﯼ ﺗﯿﺰ، ﺯﺑﺎﻥ ﮔﺮﮒ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑُﺮﺩ. ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﻣﯽ
ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﺼﻮﺭ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺷﮑﺎﺭ ﻭ ﻃﻌﻤﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﯾﺎ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ
ﺁﻥ ﺣﺮﺹ ﻭﺻﻒ ﻧﺎﺷﺪﻧﯽ ﻭ ﺷﻬﻮﺕ ﺳﯿﺮﯼ، ﺩﺍﺭﺩ ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ !
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﮐﺸﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . ﻧﻪ ﮔﻠﻮﻟﻪ ﺍﯼ ﺷﻠﯿﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﻭ ﻧﻪ ﻧﯿﺰﻩ ﺍﯼ ﭘﺮﺗﺎﺏ ! ﺍﻣﺎ
ﮔﺮﮒ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻏﺮﻭﺭﺵ ﺳﺮﻧﮕﻮﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.


ﭘﺲ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻫﺪﻓﯽ ﻭ ﭼﻪ ﺭﻭﺷﯽ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﻘﺼﺪﯼ ﺟﻠﻮ ﻣﯿﺮﯼ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ


نظرات()   
   
شنبه 7 تیر 1393  02:06 ق.ظ
نوع مطلب: (تلنگر ،) توسط: من

مرد رفتگر ارزو داشت برای یک بار هم که شده موقع شام  با تمام خانواده اش دوره سفره کوچکشان باشد و با هم غدا بخورتد
او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند 
هر شب از  راه نرسیده به حمام کوچکی که گوشه حیاط بود میرفت و هستگی و عرق کار طاقت فرسای روزانه را از تن میشست
تنها هم سفره او همسرش بود که در جواب چون و چرای مرد رفتگر خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه میکرد و همین بود که ارزوی او هنوز دست نیافتنی مینمود
یک شب شانس اورد و یکی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیک خانه شان رساند و او با یک جعبه شیرینی و چند تا پاکت میوه قبل از چیدن سفره به خونه رسید 
وقتی پدر سر سفره شام نشست فرزندان هر کدام به بهانه ای با پدر شام نخوردند 
دلش بدجوری شکست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشکی بچه ها از خواب بیدار شد و صدای انها را از اشپزخانه شنید
     چقدر امشب گشنگی کشیدیم  بد شانشی بابا زود اومد خونه
     با اون دستاش که صیح تا شب توی اشغال های مردمه
     ادم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره



kucnjw9g5n0sosnrftci.jpeg


نظرات()   
   
پنجشنبه 22 خرداد 1393  06:43 ب.ظ
نوع مطلب: (تلنگر ،) توسط: من

https://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcR6q3T4_8WaM4_UV1_EbOo54MxHkv0EsKtwHzO53m2nyZnWTN1Nzw

انسان می تواند خوشبختی را تجربه کند به شرطی که بداند خوشبختی چیست . برای این منظور باید از اگاهی برخوردار باشد . برای اگاه بودن باید ازادی داشته باشد.
برای ازادی باید بجنگد و برای اینکه بجنگد باید خود را لایق خوشبختی بداند.


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :7  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
آخرین پست ها

چطور زندگی خود را گذراندیم؟..........سه شنبه 11 مهر 1396

رومن گاری بخوانیم..........سه شنبه 7 شهریور 1396

برگزیده ای از تصاویر کتاب «غلط کردم» از شل سیلور اشتاین..........چهارشنبه 1 شهریور 1396

برگزیده ای از اشعار کتاب «غلط کردم» از شل سیلور اشتاین..........چهارشنبه 1 شهریور 1396

چطور می توانم از دست چپم استفاده کنم؟ ..........چهارشنبه 25 مرداد 1396

معرفی بیگانه آلبرکامو و مواردی شبیه به آن..........شنبه 21 مرداد 1396

به نظر شما چه چیزی باعث می شود یک نفر تن به خودکشی بدهد؟..........پنجشنبه 12 مرداد 1396

کنترل زندگی بدون ترمز..........چهارشنبه 4 مرداد 1396

مارکز،کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد..........شنبه 31 تیر 1396

تفاوت معنی کشتن..........چهارشنبه 28 تیر 1396

ورونیکا می خواهد بمیرد 2..........چهارشنبه 28 تیر 1396

ورونیکا می خواهد بمیرد 1..........چهارشنبه 28 تیر 1396

معرفت حمد..........چهارشنبه 28 تیر 1396

هدف هایت را بنویس..........سه شنبه 29 تیر 1395

خط کشی های داستان کوتاه گربه ادگار الن پو..........پنجشنبه 29 بهمن 1394

همه پستها